حكيم ابوالقاسم فردوسى

422

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

زرير با شمشير و تير بگشتند . در همان هنگام اسفنديار فرّخ - آن پسر شاه - را از آن كارزار آگاه ساختند . پس بتاخت تا اين كه به نزد ايشان رسيد . چون بيدرفش - آن سر جادوان - او را بديد ، آن تيغ زهر خورده را بر اسفنديار بيانداخت تا مگر روى درخشنده‌اش را زرد سازد . ليك آن تيغى كه به زهر آب داده شده بود ، بر اسفنديار كارگر نيآمد « 1 » و همان تيغ را اسفنديار بگرفت . و چنان پهلوانانه ، آن را بر جگر بيدرفش بزد كه سر آن از سوى ديگر بيرون آمد . و بدين سان بيدرفش چنين كار نمايانى را از آن شاهزاده بديد و از اسپ بر زمين افتاد و بمرد . آنگاه اسفنديار از اسپ فرود آمد و زره زرير - آن پهلوان نامدار - را از تن آن جادوگر زشت بيرون كشيد و سرش را از تن جدا ساخت . سپس اسپ نيكورنگ زرير را با آن درفش كاويانى و سر بيدرفش با خود ببرد . سپاهيان ايران كه چنين ديدند ، همگى بانگ برداشتند و فريادشان از آسمان نيز بگذشت . فرياد كردند كه : شاه پيروز شد و دشمن افكنده گشت و اسفنديار آن نيزه و اسپ زرد رنگ زرير را بازآورد . پس اسفنديار - آن شاهزادهء سوار و دلير - سوار بر اسپ به سوى گشتاسپ‌شاه رفت و سر آن جادوگر پير را در پيش او نهاد . و بدين گونه همچنان كه آيين و كيش بود ، كشنده را بكشت « 2 » . گريختن ارجاسپ از كارزار چون اسفنديار گرانمايه آن كين را بازآورد ، زين بر اسپ زرير افكند و بار ديگر به آوردگاه خراميد و آن سپاه كيانى را به سه بخش كرد . از آن سه ، يك بخش را به نستور

--> ( 1 ) - گويند اسفنديار به دست زرتشت ، رويين تن گشته بود و هيچ چيزى بر او اثر نداشت . ليك تنها چشمانش آسيب پذير بودند . زنجانى ، فرهنگ جامع شاهنامه ، ماده اسفنديار . ( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 171 - 170 .